سلام ملوسكاي من 

چند روز پيش سويل جون هوس جوجه كباب كرده بود بابايي هم كه هميشه براي كباب پزي اماده باشه زودي فيله خريد و بساط كبابو اماده كرد و با اراز وسويل تو حياط خلوتمون مشغول شدند









اينجا ارازي داره ميگه هيسسسسس


بابايي حواس پرت يادش رفت بطري نفتو بذار جايي كه اراز نتونه برداره و درش هم شل بود و فرداي اونروز خاله رويا و سپيده اومده بودند ناهار خونه ما و چون ناهارمون دير كرده بود
تمام فكرو ذكرم پيش غذا بود همينكه سفره رو پهن كردمو نشستيم ديدم ارازي با بطري داره مياد خاله رويا گفت اون چيه ارازي سر كشيد
دويدم رفتم از دستش گرفتم بوش كردم خاك بر سرم همه نفتو خورده بود تمام بدنم كرخت شد دست و پامو گم كردم نميدونستم چيكار كنم چي بدم همش ميگفتم داش باشيما يازيغ اولدوم
دهنش بو كردم بد جوري بوي نفت ميداد از دست بابايي انقد عضباني بودم
باور كنين اگه خونه بود خفش ميكردم (كي؟من؟ ) از حرص و اضطراب احساس كردم فشارم رفت بالا به بابايي زنگ زدم حرصمو سرش خالي كنم زنگ زدم بدهكار شدم
بابايي ميگفت تو حواست كجا بود بچه نفت خورده منم با عصبانيت قطع كردم بعد چند دقيقه زنگ زده ميگه اراز چطوره ميگم خوبه داره ميخنده ميگه نگران نباش نفت چيزيش نميكنه
تا ميتونستم به ارازي ماست دادم و در تمام طول اين مدت خاله ها از خنده روده بر شده بودند و خود اراز هم با خنده خاله هاش قهقهه ميزد كم كم داشتم نگران ميشدم نكنه نفت مغز بچم اثر گذاشته خلاصه بعد كمي فكر و خيال زنگهاي هر 10 دقيقه اي بابا با خودم گفتم حالا نفته هر كاري ميتونسته كرده و من بايد زندگي بعد از اينو قبول كنم سويل اين وسط چيكار ميكرد؟ همش ميگفت ايواااااااااااااااااي مامان؟
يعني هر چي كباب خورده بوديم زهر مارمان شد
شكر خدا با خوردن ماست و شير پاستوريزه و شير خودم بلا رفع شد ولي من ب اين نتيجه رسيدم كه تا مادرم هميشه قلبم تو دهنم زندگي خواهم كرد
جمعه
ارازي ميز جلو مبليمونو انقد روش سوار شده بود و عقب و جلو رفته بود كه پيچاش شل شده بود و عكس زير با بابايي داره تعميرش ميكنه




و عصر جمعه با هم رفتيم بازار تربيت واسه جوجه هامون جوجه بگيريم
از اون اقايي كه داره با تعجب نگامون ميكنه گرفتيم




جوجيشهاي من با همه با مزه گيهاي بي مزتون دوستون دارم
سلام مامانيها 
ارازي عزيزم چند روزيه كه دندونه ششم و هفتمت از بالا همون دندونهاي اسياب اولت زده بيرون( كلي از اينترنت تحقيق كردم فهميدم كدوم دندونه هااااااااااااا)و جاي دندون هشتمت باد كرده و احساس ميكنم يكم از نوكش بيرونه 
و حالا تو در ماه نوزدهم عمرت هستي پسرم شكر خدا تا حالا همه دندونات بدون اذيت در اوردي و من از اين بابت خيلي خوشحالم و خدا رو شكر ميكنم انشالله كه خودم چشت نزنم از فردا زبونم لال مريض نشي اخه ميگن مامانا بيشتر از همه نسبت به بچه هاشون بد نظرن



اينم دختر طناز خودم سويل جون

سلام الوچه هاي شيرين من
امروز ميخوام چند تا عكس از ارازي بذارم نميگم شلوغي چون خيلي با مزه و خنده دارن اين عكسارو خاله رويا برام فرستاده و اصرار كرده بذارم تو وبتون منم به درخواست خاله ميذارم 


با خاله سپيده داشتيم خونه تكوني ميكرديم و تقريبا تموم كرده بوديم و خوشحال و خسته و كوفته ميومديم بشينيم استراحت كنيم كه با اين منظره مواجه شديم





وقتي ارازي دختر ميشود

نصفه شبه و اراز همچنان پر انرژي و در همه حال خندان 


ارازي تازه تاتي تاتي رفتنو ياد گرفته و بلافاصله شروع به صخره نوردي كرد


اين هم عكس يكي از گربه هايي كه چند پست قبل گفتم به چادرمون حمله كرده بودند 


اقا اين گربه رو هفته پيش خاله سپيده واسه دخترش اورده بود و از قضاي روزگار ما هم رفتيم ارازي با ديدن گربه هم ميترسيد و هم ول كنش نبود همش ميگفت پيشي بغل هم نميگرفت بعدا يكم ترسش رفع شد و به زور بغل كرد بيچاره گربه رو انقد به خودش فشار ميداد كه كم مونده بود نفسش بند بياد
خاله سپيده ميگه رنگ چشاش عين چشايه ارازه


اينم دخملم اراز

اين دامنو هفته پيش واسه جيگر خاله ياغمور جون دوختيم نه ببخشيد درست كرديم ولي ياغموري تن به پرو كردن اين دامن نداد پسر فداكار من جورشو كشيد




اينم جنگ اراز و ياغمور سر صندلي ياغمور جون اين بساط هر هفتمونه از دست اين وروجكها اينا بزرگ بشن چيكار ميكنن يعني ما دو تا خواهر چيكار ميكنيم


كي برنده شد؟


سلام به دو گل زنبق من
ميخوام اين پستم از شيرينكاريهاي جديد اراز بيك بگم
از بلاهايي كه سرم مياره
از صبح تا شب كارم شده دنبال اراز دويدن و ريخت و پاشهاي ارازو جمع كردن
اعتراف ميكنم بعضل موقعها خيلي كلافم ميكنه
مخصوصا اون روزي كه تو خونه حوصلم سر رفته و نياز به ارامش دارم اقا اون موقع ارازي گير ميده همه چيز ميخواد شير ميخواد اب ميخواد جيش ميگه ميريم دستشويي دو ساعت منتظر ميمونيم اقا بعد كلي ادا و اطوار در اوردن جيششو نميكنه ميايم خونه دو سه قطره رو پاهاش ميكنه
دم به ساعت قاقا ميخواد بعد ميگه پيشي ميريم جلوي اكواريوم واي ميسيم تا اقا از نگاه كردن بهشون خسته بشه بيايم بشينيم تازه ننشسته ميگه پيشي كه ايندفعه بايد بريم حياط تا بلكه گربه اي گذرش به بالكن ما بيافته بعد اقا اراز رضايت بده بيايم تو جالبه از همشون هم ميترسه تا ميام جارو بكشم با جيغ و داد جارو رو ازم ميگيره وقتي ميبينم ديگه زورم بهش نميرسه ميگم باشه اراز جارو رو بكشه منم برم دنباله كاراي ديگم كه اقا مياد نميذاره به كارهام برسم و همه اين كارارو وقتي ميخواد بكنه پاچه شلوارمو تا جايي كه امكان داره به طرف خودش ميكشه همه شلوارام شدن شلوار دامني خلاصه ( حالا كه كار از نوشتن شيرينكاري گذشت و به شكايت تبديل شد
يهو تصميم گرفتم هر چي تو دلمه بنويسم ) ديگه اينكه همش ميگه ناناي
منم واسش اهنگ شاد ميذارم پا ميشه ميره منم خاموشش ميكنم باز مياد ميگه ناناي
همش با ظرفهاي اشپزخونه مخصوصا قابلمه هايي كه تازه خريدم بازي ميكنه بايد تجهيزاتشم كامل باشه ملاقه كفگير قابلمه كه بايد در هم داشته باشه دو تا قابلمه و ماهي تابه كهنه دادم بهش قبول نميكنه
پسريه بد خيلي بابايي شده همش گوشش به زنگ در و تلفنه كه حالا بابايي مياد بماند كه بابايي رو بيشتر از من و قاقا هاي دست بابارو بيشتر از بابا دوست داره
حالا داره خوابم مياد ميرم سراغ عكسا ولي ارازخان كارات يادم بيافته ميام به اين پست اضافه ميكنم فكر كردي بله

سلام جيگملاي مامان
سويل جون دو تا عكس از روز بدون كتاب كه هفته پيش تو مدرستون بود ميذارم اونروز خيلي بهت خوش گذشته بود تا شب همش واسمون تعريف ميكردي چادر بزرگ مسافرتيمونو برده بودي
6 نفر بودين تو سالاد الويه و پفك و كرانچي و پتوي داداشت رو با نوشابه و چيزاي ديگه كه يادم نيست برده بودي از شانستون بارون شديدي اومده بود
و همه بچه ها چادراشونو تو حياط ول كرده بودند رفته بودن تو كلاس و همونجا تو كلاس روي زمين بساطتونو پهن كرده بودين ولي با اين حال خيلي خوشحال بودي كه با دوستات بازي كرده
بودي بماند كه چادر و پتوي داداشي خيس اب بود و همينطور لباسات ولي عيب نداره خوشحاليم از خوشحالي تو

اين عكسارو معلمتون ازتون گرفته 
از سمت راست فكر كنم خودتي دوستت مائده و ايسان همون دوستايي كه همش با هم قهر و اشتي ميكنين




پاهاي دخترانه ام
روي نردبان زندگي
كفش عوض ميكنند
....... خدايا نرده را محكم بگير ...!

