منیم نازلی ملکلریم

دفتر خاطرات(سیزلی گونلریم)

http://zibasaz.niniweblog.com/

کودکی اندیشید که خدا چه میخورد 

چه می پوشد و كجا خانه دارد؟

ندا آمد: غصه بندگانش را ميخورد،

گناهان بندگانش رامي پوشد

ودر دل شكسته ای خانه دارد.

نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393ساعت 20:28 توسط مامان سویل و آراز

سلام شکوفه های ناز مامان 

سلام دوستان گل و مهربونم

отряд

این روزا سرگرم کارها و خریدهای عروسی عمو سالار و زنعمو الهه ایمزیبا

دیروز پنجشنبه 30 مرداد93 باباجون و عمو احمد و عمو سالار رفتن بناب تا جهیزیه زنعمو رو بیارن و ما هم شام خونه عزیز جون بودیمجشن

ارازی تازگیا وقتی میخوای مردم ازاری کنی میگی بیدانا شوبوخ ویوم(شاپالاخ) قهر

امروز هم 31 مرداد 93 رفتیم خونه عروس و داماد و تا با کمک نیروی 8  نفره بنابی و 15 نفره تبریزی جهیزیه شو بچینیم و بعد از کلی خستگی خستهدر کنار هم ناهار خوشمزه خوردیمخوشمزه و اومدیم خونه و تا ساعت 7 خوابیدیمخواب

 بعد عصر با بابایی رفتیم تا واستون لباس عروسی بگیریمبغل

سویل جونم تو یه سنی هستی که سایزت نه دخترونه ست و نه زنونه خیلی سخت اندازه و سن تو لباس پیدا میشه تهران هم نتونستم چیزی که مد نظرم بود پیدا کنمغمناک

برگشتنی رفتیم منظریه پیتزا خوردیم خوشمزهو اومدنی هم بستنی و خرت و پرت گرفتیم اومدیم خونه

ارازی بعد از انتظار طولانی برای امدن غذا به عکاسی روی اورد

بابایی از دوربین ارازعینک

سویل جون از دوربین ارازآرام

سویل جونم کارنامه level 1 زبانو گرفتیم که نمراتت عالی بود راضی

و از هفته پیش ترم دوم زبانو شروغ کردی عزیزم ایشالا موفق باشیبوس

نوشته شده در شنبه 1 شهريور 1393ساعت 0:16 توسط مامان سویل و آراز |

[عکس: 136750342925073.gif]

سلام به دو تا قند و عسل خودم

و سلام به همه دوستان با وفا و خوبمزبانکده محصل 

ما بلالاخره بعد از یک مسافرت 5 روزه به تهران به خونمون برگشتیم زبانکده محصل

هفته پیش 12 مرداد 93 شب ساعت 10:30 تبریزو به مقصد تهران ترک کردیم Hello

در سفر به تهران خاله سپیده و یاغمور و رویا و اناجون هم مارو همراهی میکردن دوری از بابایی سخت بود ولی خیلی هم دلمون هوای سفر کرده بودزبانکده محصل

خیلی جالبه که یاغمور جون به جای اینکه به خاطر باباش عمو ساسان گریه کنه داشت پشت سر بابای شما گریه میکرد و میگفت بابای اراز ررررررررفت ... چقدر بهش خندیدیمقه قهه

همین که ماشین شروع به حرکت کرد اراز جونم با یاغمور شروع به شلوغی کردین و همش از صندلی میومدین پایین زبانکده محصل

اخه اراز جونم این اولین بارت بود که با اتوبوس میرفتیم مسافرت تلویزیون و پرده ها و شکل صندلیها برات جالب بود و خیلی هم پر هیجان بودی گلممحصل

ارازی ، بابایی یه صندلی هم واسه تو گرفت که تو ماشین اذیت نشی و  راحت بخوابی ولی موقع خواب که شد گریه کردی زبانکده محصلکه باید رو پاهات بخوابونی اونم روی صندلی ماشین به زور تونستم بغلم بخوابونمت خواب

بعدش سویل جون گفتی که من نمیتونم روی یه صندلی بخوابم دیدم خیلی کلافه ای و نمیتونی بخوابی من رفتم رو صندلی تک نفری خوابیدم و اراز کف ماشین توی پتوش خوابوندمآرام

صبح ساعت 8:30 رسیدیم تهران خاله و فاطمه دخترخالم و ضوهر خالم منتظرمون بودنبغل و با یه صبحانه دبش ازمون پذیرایی کردن شما کوچولوها اولش خجالت میکشیدین و پیش ما نشسته بودین ولی بعد اینکه شوهر خالم باهاتون حرف زد و نشوند پیشش یواش یواش یختون اب شد

خالم دو تا نوه خوشگل داشت به اسم سارینا و ابوالفضل که ارازم تو به ابوالفضل ابوالزز و ابوالسس میگفتی و یاغمور هم به سارینا ، ساری و یا فقط نا میگفت قربون هر دوتاتون برمبغل

یواش یواش اهل خانه که پسر خاله هام و عروساشون بودن دور سفره ناهار جمع شدن و از اومدنمون خوشحال بودن و هر کی میومد سراغ باباهارو میگرفت 

روز اول ما خانوما برای خرید لباس مجلسی واسه من رفتیم گشت و گذار و ساعت 10 شب برگشتیم البته ارازی تو و سویل با اناجون رفتین پارک و موتور سواری با عمو بهروز که رو موتور خوابت گرفته بود

روز دوم رفتیم پارک و 3 نصف شب برگشتیم اونروز به من و خاله سپیده و شما دو تا وروجک خیلی خوش گذشت چون هر چهارتامون از تونل توری و پله های سرسره بالا میرفتیم و با هم سر میخوردیم به یاد روزهای بچگیمون چقدر کیف کردیم زبانکده محصل

ساعت 3 نصف شب ارازی از فرط خستگی و خواب، یهو شروع کردی به گریه سوزناک دیگه نفهمیدیم چطوری بساطو جمع کردیم و خودمونو رسوندیم خونه که تو بخوابی

از روز سوم ارازم یواش یواش شروع کردی به نق زدن و بهونه بابارو گرفتن همش میگفتی زنگ بزن با بابا حرف بزنم به بابا بگو بیاد دنبالمون پاشو لباسامونو بپوشیم بریم خونمون 

اصلا اونجا یه اراز دیگه شده بودی و به حرفام گوش نمیکردی محصلو 24 ساعته هم با یاغمور سر جنگ داشتی خیلی گریه میکردی بیچاره عمو مرتضی و عمو بهروز که همش سعی میکردن سرتو گرم کنن تا ما مجبور نشیم بخاطر تو زود برگردیم

روز سوم که چهارشنبه 15 مرداد سالگرد ازدواجمون بود همه اونجا بهم تبریک گفتن به جز بابایی که کلا یادش رفته بود اونم برای اولین بار ببینید چقدر فکرش مشغول بود ولی بعدا ازم معذرت خواهی کرد و تبریک گفتمحصل

روز چهارم رفتیم شهربازی و تو بعد دوبار سوار ماشین برقی شدن بازم گریه کردی که بازم سوار میشم اخه راننده خودت بودی و کیف میکردی

روز پنجم هم بالاخره تونستیم برای من لباس مجلسی بگیریم

تو این سفرمون برای شما دو تا چیزی نگرفتم و فقط واسه بابایی و خودم خرید کردم

اخه واسه شما قبل از رفتنمون خرید کرده بودم فقط یدونه موتور پلاستیکی واسه اراز گرفتم سرگرم بشه

خیلی بهمون خوش گذشت خاله و همسر و بچه ها و عروسهاش از صمیم قلبشون محبت و پذیرایی کردن و خجالتمون دادن 

این سفر ارازی، شاید برای تو جاالب نبود ولی روحیه من تا چند ماهی شارژ شد

تو این 5 شب زودتر از 3 نصف شب نخوابیدیم اخه دلمون واسه همدردی و غیبت و تبادل نظر و بحث تنگ شده بود

روز اخر هم من با عمو مرتضی که الهیات میخونه در زمینه مذهبی بحث کردیم عمو مرتضی خوشش اومده بود و قسمم داد هر چی سوال دارم بهش اس ام اس کنم اونم بره از استاداشون بپرسه

جمعه ساعت 7 صبح بابایی رسید تهران و بعد ناهار با اینکه خاله اینا و پسرخاله هام خیلی اصرار میکردن که یه شب هم بمونیم و بریم جاجرود و یا پارکی بساط منقل و قلیون به پا کنیم و با اینکه بابایی خیلی دلش میخواست بمونه ولی به خاطر مشکلی که داشتیم و کار اداریش باید صبح تبریز بود بنابرای ساعت 4 از اونا خداحافظی کردیم و رفتیم سه راه اذری کمی گشتیم تا واسه دخترم هم لباس مجلسی بگیریم که پسند نکردیم و راه افتادیم به طرف تبریز و 3 نصف شب رسیدیممحصل

 

دیروز بعد از 25 روز مشکلمون حل شد خدایا شکرت هزاران مرتبه شکرتمحصل

دیروز یکی از بهترین روزهای ثبت شده در دفتر خاطرات عمرمون بود که خدا برامون رقم زد و همه با خنده و شادی از ته دلمون دور سفره شام خونه عزیز جون جمعمون جمع بود

خدایا بازم شکر

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 23 مرداد 1393ساعت 20:20 توسط مامان سویل و آراز |

سلام به ماه دختر و شاه پسرم

سلام به دوستان مهربونم

عزیزای مامان فردا عصر عازم سفریم ... متاسفانه بلیط قطار زودتر از سه شنبه پیدا نشد و ما هم نتونستیم تا اون موقع صبر کنیم و با اتوبوس میریم از حالا دلشوره دارم که با اراز و یاغمور شب تا صبح چطوری میخوایم تو ماشین سر کنیم... خدا کمکمون باشه انشاللهGemini

به زور خاله سپیده رو راضی کردیم با ما بیاد تهران ولی خاله رویا نمیاد حالا تا فردا ایشالا راضی میشهغمگین

امروز 93/5/11 خونه خاله سپیده ، تو استخر بادی یاغمور بازی کردین Piscina

سویل جون فردا اخرین جلسه کلاس زبان ترم اولتونه و امتحان داری انشالله که موفق باشی گلممحصل

همسر مهربانم 

چهارشنبه این هفته سالگرد ازدواجمونهمحصل که ما اینجا نیستیم و تو تنهایی ولی من هر جای دنیا که باشم این روز برام پر رنگ میشه و تمام خاطرات یکی شدنمون از ساعت هفت صبح که با هم به ارایشگاه رفتیم تا 12 شب که تو با خانوادت بعد شام خونتون رفتی تازه تر میشهمتنظر

به یادتم زبانکده محصلو خیلی خیلی دوستت دارم 

چند تا عکس ازتون گرفتم که میذارم ادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 12 مرداد 1393ساعت 0:41 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد 1393ساعت 1:48 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد 1393ساعت 16:46 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 14:58 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 19 تير 1393ساعت 17:47 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 17 تير 1393ساعت 11:41 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 14 تير 1393ساعت 15:04 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 11 تير 1393ساعت 1:10 توسط مامان سویل و آراز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد