منیم نازلی ملکلریم

دفتر خاطرات(سیزلی گونلریم)

http://zibasaz.niniweblog.com/

کودکی اندیشید که خدا چه میخورد 

چه می پوشد و كجا خانه دارد؟

ندا آمد: غصه بندگانش را ميخورد،

گناهان بندگانش رامي پوشد

ودر دل شكسته ای خانه دارد.

نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393ساعت 20:28 توسط مامان سویل و آراز

سلام به دو شب بوی زندگی ما که هر روز از عطر خنده ها و بازیهای کودکانه شون من و بابایی تو اوج اسمونا هستیم

عزیزای من این اخرین پست سال 93 هست و ما هم مثل همه ایرانیهای عزیز اماده ایم که سال 93 رو بدرقه کنیم و وارد سال 94 بشیم شکر خدا سال 93 با همه جداییها و اتفاقات خیلی خوب تموم شد

اتفاقات بد مثل رفتن عمو احمد اینا از ایران ، اتفاقات خوبی هم مثل خونه گرفتن اناجون و تحویل گرفتن اپارتمان خاله سپیده اینا بود

درسته واسه خودمون اتفاق خاضی نیوفتاد ولی با خوشیها و ناخوشیهای عزیزانمون ما هم هر طوری بود  سالو به اخر رسوندیم

دو سه ماهی است که وبتونو اپ نکردم ولی با عکس خریدهای نوروزیتون و عکسهایی که تو این چند ماه و عکسهای چهارشنبه سوری و مراسم بالون ارزوها و ... برمیگردم 

خواستم قبل از تموم شدن سال صفحه ای از صفحات سال 93 رو رزرو کنم که بعدا بیام تکمیل کنم

این مطلب در حال لود شدن هست

یک روز مانده به عید نوروز 94 ، ساعت 00/33 شب عید همه دوستای گلمو تبریک میگم انشالله سال خوب و پربرکتی داشته باشین

نوشته شده در جمعه 29 اسفند 1393ساعت 0:38 توسط مامان سویل و آراز |

سلام به دو خون من ، جون من ، همه وجود من

و سلام به همه دوستای گلم امیدوارم دلتون شاد تنتون سلامت باشه

گلای من خیلی ببخشید که خیلی وقته نمیتونم وبلاگتونو بروز کنم 

امروز با عکسای تولد خاله رویا که 12 دی بود اومدم 

تولد خاله رویا روز جمعه بود که صبحش با خاله سپیده و یاغمور رفتیم پارک و شما دل سیر بازی کردید هوا کمی سرد بود ولی باز هم هوای سرد نتونست مانع بازیتون بشه و در اخر هم بزور اوردیمتون خونه

بعد از ظهر هم واسه خاله یه تولد 7 نفره کوچولو گرفتیم که خیلی خوش گذشت 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 16 بهمن 1393ساعت 1:00 توسط مامان سویل و آراز |

سلام سلام به دو تا ماه خونه ما

سلام به همه دوستان نازنینممحبت

ارازی 8دی 93 بردمت مهد کودک حامد ، که نزدیک خونمونه خیلی خوشحال بودی جشنهمش میگفتی میرم مدرسه مامان ماشینامو هم بردارم ؟ دوچرخمو هم ببرم؟ گاگا چی بخورم ؟ قربون اون ذوق کردنت برم که تصمیم 50 درصدی منو با ذوق کردنت 100 درصد کردی  البته برای یک ماه امتحانی بغل

نیم ساعت مهمون مهد بودی از شانست جشن یلدا گرفته بودن و بهت بد نگذشته بوددلغک فقط چون من تورو گذاشتم مهد و برگشتم خونه و تو تنها موندی با ترانه ای که تو مهد گذاشتن و صدای گربه میومده گریه کردیغمگین بعدش تو رو با ماشینهای دیگه سرگرمت کردم لی در کل خوب بود و همش میپرسیدی فردا هم میاری مدرسه ؟ مامان واسم کیف میخری بندازم پشتم ؟ دفتر میخری؟ ماشینمو هم بده ببرم بازی کنم بوس

بابایی هم رضایت داد تا ببرمت مهد . ابجیت از مهد رفتنت انقدر ذوق زدست که میگه مامان تورو خدا بذار من ارازو از مهد بیارم آرام

امروز که با نیم ساعت رفتن به مهد انقدر خسته بودی که ظهر بیهوش شدی خوابکاشکه همیشه اینطوری بشه و تو تخلیه انرژی بشی و وقت برای بازی با تبلت نداشته باشیچشمک 

با امروز 5 روزه که میری مهد موقع رفتن خیلی ذوق میکنی هر چقدر هم که خوابت سنگین باشه تا میگم ارازی پاشو بریم مهد زود از خواب میپری میگی وااای دیرم شد تعجباول از همه میری سراغ قابلمه غذات که واسه ناهارت میذارم بعد میری لباساتو میاری انقدر ذوق میکنی که هر چقدر بهت میگم برو دستشوییتو بکن بعد لباس تنت کنم میگی نه دیرهدلخور

دومین روز مهد منم موندم پیشت اخه هر 5 دقیقه یه بار میومدی میگفتی مامان بوست کنم مدیرتون هم گفت امروزو بشین به اینجا عادت کنه انگار یکم استرس داشتی خطا قربونت برم ولی حالا خیلی راحت میری آرام

اگه دیدم که بعدها بیدار شدن و رفتن سختته و یا دوست نداری دیگه بری نمیذارم بری چون یه سال زود ثبت نامت کردم میدونم . ابجیت از 4 سالگی به مهد رفت

 امروز هم از طرف مهد بردنتون تئاتر عروسکی ابجی هم باهات اومده بودجشن

خیلی بهتون خوش گذشته بود و ابجی هم کلی عکس و فیلم ازت گرفته دستش درد نکنهبوس

 

راستی هفته پیش چهارشنبه 10 دی جشن کریسمس و اغاز سال 2015 میلادی بود که سال نو روز به دوستان مسیحی تبریک میگم 

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 14 دی 1393ساعت 9:41 توسط مامان سویل و آراز |

سلام به شیرینکهای مامان 

و سلام به دوستان خوبم

گلای مامان ماهگردتون مبارک 

Два мишки

چند روزیه خریدن خونه بد جوری ذهنمو مشغول کرده اخه احساس میکنم هر طوری شده باید یه خونه کوچیک هر کجاکه باشه سهند اندیشه و یا خود تبریز و اطراف تبریز هر جا که باشه واسه خودمون بگیریم چون وضعیت اجاره ها سرسام اوره . هر روز و هر دقیقه سایت دیوارو نگاه میکنم شاید خدا خواست و یه خونه ارزون پیدا کردیم و با فروختن ماشینمون و وام و قرض و قوله تونستیم بگیریم درسته که بابایی گاهی ناامیدم میکنه ولی دلم روشنه که یه خونه به زودی خواهیم گرفت

 

Два мишки

روزهای پاییز با همه بی روحی ش تموم شد و زمستان 10 روزه که شروع شده ولی زمستان امسال با سالهای قبل فرق داره مثل اینکه هوا خیال برف بارون شدن نداره زیاد هم سرد نیست امروز هوا چند درجه بالای صفر بود 

Два мишки

ارازم این روزا اخلاقت خیلی بد شده سر همه جیغ میکشی با همه لج میکنی وسایل پرتاب میکنی و فش مشهور اذری به همه میگی(اشّه) نمیدونم از کجا یاد گرفتی چون ما ابذا بهم اینطوری خطاب نمیکنیم ما صدامونو هم رو هم بلند نمیکنیم

شاید از اینکه تو خونه حوصلت سر میره اینطوری میکنی خیلی دلم میخواد مثل دو ماه پیشت پسر مودب و حرف شنو بشی البته من میدونم که به اغتضای سنت این رفتارو میکنی من صبر میکنم و حتی وقتی بداخلاقی میکنی خودمو میزنم به اون راه وانمود میکنم حواسم بهت نیست بعد اینکه چند بار میگی یا جیغ میکشی میای بغلم میکنی میگی من پسر خوبیم (اشه) نمیگم جیغ نمیزنم من مامانمو خیلی دوست دارم (سن منیم بالامسان ) ببخشید . منم بوس بارانت میکنم و میگم مگه من گفتم اراز بده اراز خیلی هم مودبه ببین میگی ببخشید میگی دیگه جیغ نمیزنم حرف بد نمیزنم پس تو پسر خیلی نازی هستی 

( البته اینم بگم که از نظر من اشه کلمه بدی نیست بلکه معنی ترکی خر یا الاغ فارسیه مگه وقتی به کسی بگی گربه بهش فش دادی؟)

خیلی هم وابسته تبلت و گوشی شدی گوشی رو میذاری زمین تبلت برمیداری ، تبلت میذاری زمین گوشی رو برمیداری 

Два мишки

ارازی از شیرین کاریهای تو در سن 37 ماهگی بگم که: 

که خیلی شیرین و ناز صحبت میکنی حالا دیگه بیشتر کلمات و جملاتو کامل ادا میکنی ولی باز هم یه چند تا کلمه هست که به زبون خودت میگی و خنده دارن 

قربونت برم که کلمه های خیلی بامزه ای میگی 

میگم اراز صدای مرغ چیه ؟ میگی اُقُّدا اُقُّدا

تئاتر : تاآنتر - نقاشی:اَقاشی - پیچ :چیپ  -

بابایی رو خیلی دوست داری وقتی ایفونو میزنه از خوشحالی پابرهنه میری وای میستی بالا پله ها و جیغ زنان خبر میدی بابا اومد امروز 93/10/8 به بابا میگی (بابا تورو ندیدم دلم تنگ شده بود ) دراز کشیدی پیش بابات میگی بابا من هم بزرگ میشم مثل تو بابا میشم . دیروز هم به من میگی مامان من وقتی قد تو بشم مامان میشم 

امروز میگی مامان دلم واسه عمه هانیه تنگ شدی چیکار کنم قربون اون دل گنجشکیت برم که واسه همه تنگ میشه

Два мишки

ارازی کلا همه کارهای بابارو تو ذهنت ضبط میکنی وقتی بازی میکنی همشونو پیاده میکنی مثلا دوچرخت حکم ماشین پژو داره که دزدگیر هم داره کلید منو برمیداری با انگشتت فشار میدی میگی بی بو ... بی بو (صدای دزدگیر ماشینته)

گاهی هم به طرز پارک کردن همسایه ها حرص میخوری مثل بابات

Два мишки

شعر منیم بابام قشهدی - لی لی حوضک- یه توپ دارم قلقلیه- توپولویم توپولو - عمو رنجیر بافو بلدی 

سوره کوثر و توحید هم یکم بلد بودی که زیاد تمرین نکردیم و یادت رفته

کارتونها پلنگ صورتی و تام و جری و بره ناقلارو خیلی دوست داری 

همه میوه هارو خیلی دوست داری غذا خوردنت هم خوب شده ولی توی غذا پیاز و فلفل دلمه و قارچ دوست نداری . برخلاف خواهرت ، سبزی خوردن خیلی دوست داری هویجو هم مثل میوه خیلی خوب میخوری ولی ابشو دوست نداری منم موقع خرید میوه و سبزی هویج ریز هم میخرم تا بخورین 

پاستیل هم از تنقلات مورد علاقته و همینطور بستنی

 

شکر خدا همه نوع گوشت و ماهی هم میخوری ماشالله

غذا رو خودت میخوری فقط اخرای غذاکه بلد نیستی غذا رو وسط بشقاب جمع کنی مجبور میشم من بهت بدم

به عینک بابایی هم علاقه داری 

حموم کردنو هم دوست داری حالا دیگه میتونی دست و صورتتو خودت بشوری 

اراز من حالا دیکه بزرگ و کوچیک و سنگین و سبک و دور و نزدیک و رنگهای مشابه و نامشابهو تشخیص بدی هر چند که اسم بعضی رنگها یادت نمیمونه ولی بعضیارو بلدی 

گاهی با ابرنگ نقاشی میکشی گاهی با مداد شمعی و رنگی 

از اینکه شبا بهت قصه بگم خوشت میاد یا روی پاهام بنشونمت و با هم شعر بخونیم 

بیشتر شیرین زبونیات و شعر خوندناتو ضبط کردم تا یه دی وی دی کنم یادگاری بمونه 

تا حالا چند تا کتاب واست گرفته بودم که بچه بودی پاره میکردی ولی دوست دارم بعد از این کتابهای زیادی واستون بگیرم مخصوصا قصه و رنگ امیزی که علاقه داری

Два мишки

هنوز هم باورت نشده که عمو احمد اینا رفتن همش میگی چرا خونه ما نمیان چرا خونشون نمیریم مخصوصا وقتی فیلمها و عکسهامونو میبینی بیشتر دلتنگی میکنی

Два мишки

هنوز هم به ماشین پلیس خیلی علاقه داری و تا حالا 4 تا ماشین پلیس برات خریدم و یه ماشین پلیس هم عزیزجون برات خریده تا هر موقع خونشون میری باهاش بازی کنی و حوصلت سر نره

گاهی با هم ماشین بازی میکنیم بازی که باب میلم نبود و خوشم نمیومد حوصلم سر میرفت ولی حالا وقتی باهات بازی میکنم یه جورایی وارد دنیای پسرا میشم و میفهمم که رانندگی تو حاشیه دور تا دورفرشمون که نقش خیابان و چهاراهو داره و مواظبیم از خیابون بیرون نیایم و احیانا اگر بیرون اومدیم و تصادفی صورت گرفت و با گرفتن شماره 1234 از طرف تو و شکایت تو از من به پلیس و سر رسیدن پلیس و احترامی که تو به پلیس قائلی و میگی سلام اقا پلیس ببخشید این خانوم زد به ماشین من حالا من چیکار کنم و جریمه پلیس مثل گاز گازی گرفتن یا قلقلک  دادن که همانجا باید نقدا پرداخت بشه و دوباره دوست شدنمون و به راهمون ادامه دادن چه عالمی داره تو این تصادفات گاهی نقشهامون عوض میشه و تو میشی دکتر و من مریض دست و پا شکستت و یا من مکانیک و شما صاحب ماشین و اینجاست که لوازم تعمیرت وارد بازی میشن 

Два мишки

هنوز هم به بازی با قابلمه ها و استکان و کتری من علاقه داری ومنو مهمون سفره ناهار و چایت میکنی

Два мишки

تو خونه ما دو تا انسان خیالی مثل یاغمور دختر خالت و عمو یسول شوهر عمت وجوذد داره که همیشه پیشتن و تو باهاشون حرف میزنی 

Два мишки

دو سه تا پست عقب مونده مثل عکس تولد خودتون و تولد خاله رویا و عکسهای مهدکودک و ... هست که سعی میکنم همین هفته بذارم

اگه کلمه ای یادم بیافته به این پست اضافه میکنم 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 9 دی 1393ساعت 1:11 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگی


ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی 1393ساعت 1:12 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در جمعه 30 آبان 1393ساعت 15:11 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان 1393ساعت 22:11 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 8 آبان 1393ساعت 21:42 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 7 آبان 1393ساعت 0:34 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 5 آبان 1393ساعت 20:44 توسط مامان سویل و آراز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد