منیم نازلی ملکلریم

دفتر خاطرات(سیزلی گونلریم)

http://zibasaz.niniweblog.com/

کودکی اندیشید که خدا چه میخورد 

چه می پوشد و كجا خانه دارد؟

ندا آمد: غصه بندگانش را ميخورد،

گناهان بندگانش رامي پوشد

ودر دل شكسته ای خانه دارد.

نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393ساعت 20:28 توسط مامان سویل و آراز

سلام سلام

**باز می آید صدای مدرسه 
بانگ شادی هوی و های مدرسه 

مرغ دل پر می زند از اشتیاق 
در هوای با صفای مدرسه 

زنگ تفریح است و خوش پیچیده است 
عطر بازی در فضای مدرسه 

بوی مهر و مهربانی میدهد 
ماه مهر و ابتدای مدرسه 

از میان خاطرات کودکی 
می روم تاجای جای مدرسه 

ناظم مدرسه می گوید:سلام 
بچه های با وفای مدرسه 

جایتان در قلب ما ، خوش آمدید 
پایتان بر چشمهای مدرسه ** 

 

دختر من امسال هم مثل هر سال روز قبل از مدرسه با کمک هم کتابها و لوازم مدرستو اماده کردیم و لباسها و کفشاتو جلوی چشم گذاشتیم تا صبح سریع اماده بشیم و بریم مدرسه

راستی امسال دوبار برات کفش خریدم لنگه کفش اولیت که اسپورت نارنجی ساق بلند بود در مسیر برگشت از تهران گم شد و مجبور شدم یه روز مونده به مدرسه دوباره برم یه کفش دیگه بگیرم

دختر گلم امسال (93-94) وارد پنجمین سال دوران تحصیلت شدی

امسال کلاس پنجم 7 شدی و معلمتون خانم محمدی هستن میگی یکم سختگیرن

بعضی از دوستان پارسالت هم امسال همکلاست هستن

توی مدرسه زنگ دوم مراسم به خاطر بازگشایی مدارس اجرا کردن

چه زود کلاس پنجمی شدی انگار همین دیروز بود که برای ثبت نامت تو مدرسه نمونه به اشناهامون رو انداختم تا پارتمون باشن و اسم نویسیت کنیم و تو بالاخره با کمک خدا و صاحبخونمون 5 روز مونده به مدارس ثبت نام شدی

چه ذوق و شوقی داشتم وقتی تورو توی اونیفورم کالباسی رنگت با کیف چرخدار و کفشهای صورتی دیدم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گل سر سبد من ، من و بابا بهترین هارو برات ارزو میکنیم برای تو که بهترین و معصومترینی 

گل ناز ما ، ارزو و خیال موفقیت و شادکامی تو عشقم از همین حالا وجودمونو پر از شادی و افتخار میکنه 

تویی که شجاعت و لیاقت کامل بودن و انسان بزرگ بودنو داری 

و این فقط با ایمان به خدا و اموختن علم و دانش میسر خواهد بود

امیدوارم امسال هم مثل سالهای قبل با عالیترین نمرات مثل همیشه من و بابایی رو غرق شادی و غرور کنی 

تو که بهترین هدیه خدایی

بازگشایی مدارسو به دوستان دانش اموز نینی وبلاگیمون هم تبریک میگیم و انشالله سال خوب و پر از موفقیت داشته باشن

نوشته شده در سه شنبه 1 مهر 1393ساعت 21:29 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عزیزانی که از پیشمون رفتن... رفتن به دور دورها... به جایی که شاید رفتن و دیدن یه رویا باشه


نوشته شده در سه شنبه 25 شهريور 1393ساعت 1:14 توسط مامان سویل و آراز |

سلام شیطونکهای مامان

سلام دوستهای با مرام

جونم براتون بگه که هفته پیش یکشنبه 16 شهریور 93 برای اولین بار شام مهمون خونه عمو سالار بودیم عمو احمد اینا و عزیز هم اومده بودن بعد شام قرار گذاشتیم که فردای اونروز بریم باغلار باغی

دوشنبه 17 شهریور با خانواده عموها رفتیم باغلار باغی شام هم با کمک زن عمو مینا سالاد الویه درست کردیم و رفتیم اونروز خیلی به هممون خوش گذشت کلا اونروز مهمون عمو احمد بودیم به چه مناسبتی نمیدونم و هممون به بیشتر وسایلا سوار شدیم بماند که کیا از چیا میترسیدن و به اجبار سوار میشدن 

برگشتنی هم از پاتوق همیشگیمون بستنی خوردیم و گفتیم و خندیدیم و نخود نخود هر کسی رفت خانه خود

سه شنبه با خبر شدیم لوزه های پسر داییتونو عمل کردن چهارشنبه با خاله ها و بابا رفتیم خونه دایی خسرو برای عیادت و شام هم خوردیم و اومدیم شکر خدا حال الیار جونم خوب بود 

امروز هم از کلاس زبان برگشتنی رفتیم پارک بانوان 

3 ابان تولد یاغمور جونه که خاله سپیده میخواد امسال تولدشو مفصل و با تم چشم نظر برگزار کنه و حالا شروع کرده به برنامه ریزی و فتوشاپ و درست کردن تزیینات تولد 

یاد تولد دو سال پیش شما افتادم که یکماه تمام فقط کارم شده بود انتخاب طرح تزینات و درست کردن ریسه و گیفت و اویز و چیزهای دیگه که خودم هم از درست کردنشون لذت میبردم

راستی من و خاله ها داریم روی پروزه ای کار میکنیم دعا کنید همه درها برومون باز بشه و موفق بشیم چون این اولین باره که تصمم گرفتیم کار بزرگی انجام بدیم

اناجون رفته مراسم عقدکنون عمو مرتضی که تهرونن فکر کنم عقدشونو امروز رهبرمون اقای خامنه ای خونده باشن چون عمو مرتضی میگفت بزرگترین ارزوم اینه که عقدمونو ایشون بخونن ... الهی خوشبخت بشن

شاید هفته بعد اگه خدا بخواد بریم تهران و مهاباد ... یه چیز بگم در عجبم که از اول تابستون به همه جا میریم از استارا و لنگرود و کلا شمال و اصفهان و کندوان و ... و هنوز به جایی نرسیدیم این هفته هم میخوایم بریم مهاباد 

دیگه ذوق نمیکنم چون فهمیدم امسال مسافرت در تقدیر ما نیست

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 21 شهريور 1393ساعت 2:10 توسط مامان سویل و آراز |

خوش آمدید فنجون قهوه

سلام گلهای زیبای زندگیمون

سلام دوستای مهربونم که کلی شرمندشونم و نتونستم بیام سر بزنم البته مطالبتونو میخونم و از احوالاتتون خبر دارم ولی نظر نوشتنو به بعد موکول میکنم ولی میام بزودی

птички поют

اول از همه 34 مین ماهگرد ارازم و 130 مین ماهگرد سویلم مبارک 

: آراز کوچولو تا این لحظه ، 2 سال و 10 ماه و 7 روز سن دارد :

 سویل جونم تا این لحظه ، 10 سال و 10 ماه و 7 روز سن دارد

птички поют

 

 

از عروسی بگم که خدارو شکر بخیر و خوشی تموم شد و عمو و زن عمو رفتن تا زندگی عاشقانه شونو زیر یه سقف شروع کننمحصل روز عروسی من و سویل و انا و خاله رویا ارایشگاه رفتیم و موهای دخترمو پرنسسی درست کردن خیلی خوشگل شده بود ساعت 6 به سمت بناب راه افتادیم و یک ربع به هشت زودتر از بقیه مهمونا رسیدیم و یه جای خوب نشستیم و تا مهمونا بیان کلی از هم عکس انداختیم

متاسفانه بیشتر عکسهامون خصوصین و نمیشه اینجا گذاشت میترسم مدیریت مسدود کنه

سویل جونم تا میتونستی حنابندون زن عمو نانای کردیمحصل

ارازی تو هم بیشترش پیش بابا بودی بعد شام هم یک دو ساعت هم بزن و برقص کردیم و مهمونا برگشتن تبریز ما هم با عروس و داماد و با ماشین خودمون اومدیم که تنها نباشن 

ساعت 3 نصف شب رسیدیم تبریز عروس و دامادو بردیم خونشون و برگشتیم خونمون و تا ساعت 1 فرداش خوابیدیمخواب

 

птички поют

ارازی خیلی پسر ناز و با مزه ای هستی گلم

همش زبون میریزی و ما سه تا رو روز به روز شیفته خودت میکنی

چپ میری راست میای یه بوس میدی اونم بوس ابدار 

جملات پر محبتت هم که روز به روز بیشتر میشه

مثل باشیوا دولانیم (دورت بگردم)

سن منیم عاشکیمسان(تو عشق منی) 

سن منیم جانیمسان(تو جون منی)

سن شکر پارَم سن( تو شکر پارَ می)

سن منیم بالامشان(تو بچه منی) و خیلی چیزای دیگه که همش از سرمون میبره

تا چند دقیقه ای ساکت میشینم و به فکر میرم زود میای چشاتو گرد میکنی با تعجب میگی با من قهری 

بغلت میکنمبغل بوس بارونت میکنمبوس میگم تو عزیزمی مگه میشه با تو قهر کرد دارم فکر میکنم متنظراراز چقدر بچه با ادبیه زبانکده محصل

بعد میخندی میگی هَـــــــــــــــــــ 

گاهی وقتها هوس پارک میکنیsmileyمیای میگی مامان امروز بریم پارک منم که ماشالله اخر حوصله میگم بذار زنگ بزنم بابا ببینم میاد ببره پارک؟ میگی باشه ... کلا یه اخلاق خیلی خوبی که داری نق نقو نیستی خیلی زود قانع میشی و یاخچی و چشم همیشه بعد حرفهام میگی قربونت برم که اینقدر ماهی

شربت ابلیمو خیلی دوست داری درست عین بابات ... اب هم از اولش زیاد میخوردی حالا هم زیاد اب میخوری

وقتی حوصله بازی نداری و یا خوابت میاد میای میگی مامان ببین تب دارم؟

بهترین همبازیت خودمم چون با هر کسی بازی میکنی ده دقیقه بعد حوصلت سر میره میای سراغ خودم

با هم بالشارو میچینیم و ماشین بازی میکنیم تو میشی راننده و من وای میستم میگم نصف راه تو میگی بویور

بعد که سوار ماشینت میشم مگه ول کنم میشی یه ساعت دو ساعت میشینم تو ماشینت هی تو تصادف میکنی هر دومون از ماشین میپریم بیرون دور از جونت زبونم لال میمیریم

بعد با چکش و اچار فرانسه و پیچ گوشتی و ... من ماشینتو تعمیر میکنم دوباره راه میوفتیم

انقدر تو ماشینت میشنم خوابم میگیره 

کلمه هایی که میگی اُرَپ : اون طرف - بو رَپ اینطرف - تفاست (تصادف)-آمیوه (شربت ابلیمو- اب میوه)- 

عروسی عمو همش میگفتی منی چاریپلار؟ منو دعوت کردن؟ منم کارتمونو نشونت دادم گفتم اره دعوتت کردن

چند روز دیگه مراسم عقدکنون عمو مرتضی ست همونی که رفتیم تهرون خونشون بابا میگه : شهره دعوتمون کردن ؟ تو برگشتی میگی منی چاریپلار انگاری که همون یه کارت دعوت مجوز رفتن تو به همه عروسی هاست... فدات شم عروسکم

گاهی وقتها هوس فارسی حرف زدن میکنی به اخر هر فعل یه کسره اضافه میکنی میشه فارسی 

مثلا مامان اودَ کیم وار ِ؟

چند روز پیش گیر داده بودی منی یازدیی مَمَسیه(منو ثبت نام کن مدرسه)زبانکده محصل منم بردم دو تا مهد نزدیک خونمو تا اگه شهریه و امکاناتش و اموزشش خوب بود ثبت نامت کنم که اصلا خوشم نیومد قهر

خلاصه تصمیم گرفتم یه فکری به کلاس رفتنت بکنممتفکر

راستی این هفته تولد یکی از دوستای خوب نینی وبلاگیمون دعوتیم دلم میخواد بریم ولی نمیدونم بتونیم بریم یا نه از همین جا تولد اراد جونو تبریک میگم و ممنون که مارو هم دعوت کردنزبانکده محصل

شبها رو پام میخوابی میبرم میذارم تختت صبح که پا میشم میبینم که کنارم خوابیدی

نصف شب وقتی جیش داری با چشای بسته انقدر ورجه وورجه میکنی و هی پا میشی میخوابی که میفهمم جیش داری ... تا صبح هم دو سه بار واسه اب خوردن بیدار میشی

گلم شعر لی لی حوضکو دوست داری و بعضی کلمه هاشو با خودت زمزمه میکنی

چند تا شعر و قران به گوشیم زدم که دوستشون داری و همش به اونا گوش میدی

جدیدا به پلیسها علاقه پیدا کردی و تو خیابونا دنبال پلیس و ماشین پلیسی

بازم چیزی یادم افتاد اضافه میکنم

птички поют

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 13 شهريور 1393ساعت 19:56 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 1 شهريور 1393ساعت 0:16 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 23 مرداد 1393ساعت 20:20 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 12 مرداد 1393ساعت 0:41 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد 1393ساعت 1:48 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد 1393ساعت 16:46 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 14:58 توسط مامان سویل و آراز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد