منیم نازلی ملکلریم

دفتر خاطرات(سیزلی گونلریم)

http://zibasaz.niniweblog.com/

کودکی اندیشید که خدا چه میخورد 

چه می پوشد و كجا خانه دارد؟

ندا آمد: غصه بندگانش را ميخورد،

گناهان بندگانش رامي پوشد

ودر دل شكسته ای خانه دارد.

نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393ساعت 20:28 توسط مامان سویل و آراز

عید فطر

 سلام به الوچه های خوشمزه مامانی

سلام به دوست جونام

اراز من ماهگردت مبارک .: آراز کوچولو تا این لحظه ، 2 سال و 9 ماه و 2 روز سن دارد :.  

قربون هر دوتون برم که ماه و روزتون عین هم ثبت میشه 

عزیزای من این پستو بیشتر از یک ماهه که نوشتم و چون میخواستم کامل باشه و چیزهایی که قبلا از قلم انداخته بودم همه رو یاد اوری کنم و بنویسم بنابرای تاریخ بعضی مطالب مربوط به 2 ماهه گذشته ست

پس اول وقایع چند روزمونو مینویسم و بعد در ادامه پست تاخیریمونو میذارم

دیروز بابایی سوئیت سه روزه لنگرودو که رزرو کرده بودیم رو کنسل کرد قرار شد اخرای این ماه و یا اواسط شهریور ماه دوباره رزرو کنیم و شاید هم رزرو نکردیم و چادرمونو بردیم و توی پارک های مسافری شهرهایی که میخوایم بریم موندیم چون هوا خوبه و اذیت نمیشیم

البته هوای شهرهای دیگه رو نمیدونم ولی هوای شهرمون عالی عالیه واقعا اب و هوای تبریز نعمته به خدا ...گاهی شبها فراتر از خنکی سرد میشه ... یعنی سرمای دلچسب سرمایی که دوست داری پتو بکشی روت و نسیم خنک روحتو نوازش بده ... خیلی عالیه 

جمعه و یا شنبه 10 یا 11 مرداد با قطار میریم تهران خونه خاله من ... انا جون هم باهامون میاد بابایی قراره سه شنبه و یا چهارشنبه بیاد دنبالمون... از ذوقمون از امروز چمدونمونو بستیم و از صبح مامان و دختر، خونمون عین دسته گل کردیم تا بابایی توی خونه تمیز و در ارامش یکم خستگی بدر کنه هر چند که میگه احساس میکنم اگه برین خیلی زود دلتنگتون میشم منم میدونم اگه برم همش نگران اینجا میشم ولی بابایی قول داده بی خبرم نذاره ... اخه به این مسافرت نیاز اورژانسی داریم وگرنه ته دلم راضی نیست بابایی رو تو این روزها تنها بذارم... ایشالا که بهمون خوش بگذره 

راستی شاید از اونجا سویل جونم واسه تو و خودم واسه عروسی عمو سالار خرید کنیم 

Веселая улиткаشیرینکاریهای قند عسلم  ( نوشته شده در طی اواخر خرداد و تیر و اوایل مرداد 93)

 

ارازی عزیزم که از شیرینکاریات هر چی بگم کم گفتم 

حالا دیگه کامل کامل کلماتو تلفظ میکنی جملاتو خیلی واضح میگی و البته بعضیارو با زبون شیرین و دوست داشتنی خودت

مثل تراحتور- الین (ایلین)- اِمان(المان)- یایدادی؟(کجاست)-یایا گتدی(هارا گتدی) - بَهَم (با هم) - شوغوشلوخ (شلوخلوغ -شلوغی)- یارش (شارژ)- خیوایان (خیابان)- ویوان(لیوان) - تَلیپ (تبلت) 

کلا حرف س رو خیلی استفاده میکنی - 

شعر توپ  قلقلی - توپولویم توپولو -اهویی دارم- منیم بابام گوزلدی - رو به کمک من میخونی

سوره کوثر و توحیدو هم دست و پا شکسته میخونی 

غذا خوردنت بهتر شده گوشت و مرغو خیلی دوست داری در این مورد به بابایی رفتی

صبحانه دیگه مثل سابق زیاد نمیخوری به زور چای شیرین یکی دو تا لقمه کوچولو میخوری ولی اگه کاکائو یا خامه باشه خوب میخوری

غذاهای ابکی رو زیاد دوست نداری

خیلی دوست داری تو کارهای خونه کمک کنی منم یه دستمال میدم بهت میگم میزامونو پاک کن- بعد بطری ابو میدم میگم برو گلهای بالکنمونو اب بده - 

گریه کردن الکیت خیلی تابلوئه وقتی میخوای اشک تمساح بریزی دهنت یک متر باز میشه چشاتو محکم میبندی زیر چشمی هم اطرافو نگاه میکنی ببینی عکس العمل اطراف چطوره بعد که دیدی تره هم خرد نکردیم سرتو میندازی پایین میری دنبال بازی قه قهه... نمیدونی چقدر تو دلم قربون صدقت میرم من

خیلی خوشمزه شدی گاز گازی شدی تا میگیرمت میچلونمت گازت میگیرم انقد بوست میکنم تا صدات در بیاد گاهی وقتها خوشت میاد غش غش میخندی 

واقعا که پسری ... به هیچ وجه با عروسکهای ابجی بازی نمیکنی عوضش تمام ماشینهای ابجی بیچاره رو صاحب شدی به علاوه ماشینهای خودت که همش بغلتن

حتی شبها دخترا با عروسکهاشون میخوابن تو گل پسری دو تا ماشین کوچولوی شکسته داری که اونا رو بغل میکنی میخوابی و محو تماشای تو با خودم میگم خدا رو شکر هم لذت پسر و هم دخترو چشیدم

تا بابایی ایفونو میزنه مثل دیوونه ها یهو میپری میگی بابام اومد بابام اومد میدویی میری روی نرده ها وای میستی میگی سلام بابا نَمَنَ الدین؟ اااااای شیکمو

وقتی لنگه کفشتو گم میکنی میگی : منیم تاییم یایدادی ؟ (لنگه من کو؟ ) اخه قربونت برم تو که لنگه نداری ... تو تکه تکی فدات شم

با ابجی زیاد ابت تو یه جوب نمیره گاهی بوس هم بهش نمیدی مگر اینکه واست چیزی بده یا خوردنی برات بخره اونقت بهترین خواهر دنیاست

ولی اگه چند دقیقه ای خونه نباشه همش دنبالش میگردی و میگی ابجی یایدادی (کجاست)

پارکو خیلی دوست داری و همینطور مهمونی رفتنو

سینی دایره - در ظرف ماست- سی دی - حلقه های هوشت - در سطل لوگوهات و خلاصه هر چیزی که دایره باشه فرمان ماشین توئه میای میگی مامان گِت گِت دِ پااااک الییم ماسیمی یعنی راهنماییم کن پارک کنم ماشینمو وسط رانندگیت هم وقتی میخوای بوق بزنی میگی سیگینا سیگینا فدات بشم که دوست دارم اون لحظه گازت بگیرم البته گاهی وقتها خودت متوجه میشی و میاری بازوهاتو گاز بگیرم همچین پسر گل و نازی هستی تو عشقم

از میوه ها هندونه و سیب و موز و خرمارو خیلی دوست داری 

شکلات و تنقلاتم که باید همیشه خونمون داشته باشیم و گرنه ترسو

خونه عزیز جون از موقعی که وارد میشیم تا بیایم خونه با ایلین جون بازی میکنی کلا عمو زاده و ها و خاله زاده تو دوست داری هر چند که با یاغمور 10 دقیقه اول با محبتین بعدش جنگ شروع میشه ولی با ایلین همش در حال بدو بدو هستین هر وقت هم که یکم خسته بشین هر دوتون رو زانو های عمو احمد میشینین باهاش بازی میکنین عمو احمد و زنعمو و عمه هانیه رو هم دوست داری فراوان...

دیگه اینکه............

وزنت 14700 بود قدت؟

گاهی لاغر میشی گاهی چاق که به چشم میشه احساس کرد 

ارازی چند تا شعر یادت داده بودم با سوره کوثر که دیگه هر کاری میکنم نمیخونی همش اخرین مصرعشونو میخونی و ختم کلام منم شروع میکنم خودم اروم اروم واسه خودم میخونم که میبینم تو هم داری باهام میخونی 

یکم بازیگوشی نقاشی کردنو یا دوست نداری و یا من چیزای سخت بهت یاد میدم نمیدونم مثلا من دایره میکشم میگم چشاشو بکش دماغو و دهنشو بکش میکشی خیلی ریز باید یه ذره بین پیشم داشته باشم بفهمم کجا کشیدی

چند وقت پیش با انا و خاله ها و یاغمور رفتیم استخر چون هیچ جا شما دو تا وروجکهارو راه نمیدادن بالاخره یه جایی رو پیدا کردیم بریم فقط یه شرط داشتن اونم این بود که باید مایو دخترانه تنت کنیم و به کسی نگیم اقا پسری 

وااااااااااای که با اون مایو ابی رنگ چشات و کلاه سفیدت عین دخترای خوشگل شده بودی اصلا مشخص نبود پسری

دل همه رو تو استخر بردی همه بهت نگاه میکردن مخصوصا که با خیس شدن مژه هات ، رنگ مژه هات سیاه شده بود و رنگ چشات ابی ابی بود یکی گفت ماشالله چه دختر نازی خدا حفظش کنه تورو خدا واسه دخترت اسپند دود کن 

منم به زور خندم نگه داشتم اومدم اینور به انا اینا تعریف کردم ااااااای خندیدیم 

از استخر خیلی خوشت اومده بود چند باری که بردمت دستشویی فکر کردی دارم میبرم خونه برگشتی میگی : مامان سووووووووووووو استخر قشهدی جودون گوخمادیم(مامان اب استخر قشنگه دیدی نترسیدم ) گفتم بریم خونه میگی گو بیزَیَ اونییم(بذار یکم هم بازی کنم)

ارازی نمیدونم این خاطره رو نوشتم یا نه ؟ یه روز که با هم رفته بودیم بیرون بابایی جلوی داروخونه نگه داشت و با ابجی رفتن دارو بگیرن من و تو هم توی ماشین منتظرشون بودیم بعد مدتی دیدم حوصلت داره سر میره بهت گفتم بیا بشین بغلم با هم دعا کنیم و امین بگیم تو گفتی من دعا کنم؟ منم ذوق زده گفتم بکن گفتی خدایا به بابام پول بده پیاز بگیره مامانم پوستشو بگیره از چشای من اشک بیاد بعد هم یه امین پست سرش گفتیتعجبمنو میگی از خنده دل درد گرفتم واااااااااای ارازی باورم نمیشد اینو تو بگی یعنی پسره 1/5 ساله من عجب دعایی کرد قه قهه

حالا از اون روز به بعد نمیدونم به برکت دعای توئه و یا ارزون بودن پیاز ،وقتی به بابایی میگم سبزیجات خرید کن حتما حتما کنارشون 3 4 کیلویی پیاز هم میگیره 

عصرا با ابجی جون میری جلوی خونمون با دوستای ابجی بازی میکنین

راستشو بخواین دلم راضی نیست کوچه برین ولی چیکار کنم تو این روزای بلند تابستون ساعت 5 6 به بعد من حوصلم سر میره چه برسه به شما هر روز هم نمیشه که رفت پارک بنابراین میفرستمتون برین بازی 

تو کوچه بچه های با ادب هم هست بچه های بی ادب هم به ابجی خیلی سفارش میکنم مواظبت باشه 

دو تا دوست پیدا کردی یه سال ازت بزرگترن امیررضاو امیر حسین از اون بچه های بد دهن و بی ادبن هر چقدر بهت میگم باهاشون بازی نکن یادت نمیمونه 

منم خیلی از این بابت نگران که تو هم یاد بگیری بخاطر همین تا میرین بیرون همش صداتون میزنم دیگه از همسایه ها هم خجالت میکشم بس که صدامو از ایفون میشنون

راستی ارازی یه دوست خیالی داری به اسم یَهیا (زهرا) که ما تو کل کوچه بچه ای به اسم زهرا نداریم 
 
 
با تبلت و گوشی زیاد گیم بازی میکنی که من اصلا خوشم نمیاد ولی چیکار کنم که حریفت نمیشم
دم به ساعت میگی بسم الله الرحمن الرحیم ... بلند میشی میگی ... میشینی میگی ... میترسی میگی ... میخندی میگی خلاصه هر 5 کلمه یه بار بسم الله میگی ... ابجیت میگه اینم تیکه کلام ارازه 
وقتی میگم صلوات بگو میگی رحمنِِ محمد 
اولا تو ماشین میومدی بغلم مینشستی منم به خاطر تو مجبور میشدم عقب با تو بشینم چون جلوی ماشین برای بچه ای به سن تو خطرناک بود ولی یه بار که بهت گفتم جلوی ماشین مامان و عقب ماشین کوچولوها میشینن وگرنه اقا پلیس دعوامون میکنه خیلی خوب قانع شدی و پشت ماشین میشینی و تا برسیم از پنجره با دقت به ماشینا نگاه میکنی انگاری که اولین بارته خیابونا و ماشینها و مردمو میبینی  ... قربون درک و فهمت برم من
ارازی انقدر زبونت چربه که هر لحظه منو و بابایی و ابجیتو شیفته خودت میکنی همش بهم میگی مامان سَنَ قوربان کسیم (مامان برایت قربان ببرم)- مامان سن منیم جانیمسان (مامان تو جون منی) - مامان منیم عاشکیمسان(مامان تو عشق منی ) - مامان سَنین باشوا دولانیم( مامان دورت بگردم) دیروز هم 7 مرداد هم میگفتی مامان سَن جانیمین ایچیسَن(مامان تو عمق وجودمی ) قربون اون زبونت برم که روز به روز شیرینتر و خوردنیتر میشی مثل طوطی مامانی هر چی تا حالا واست قربون صدقه رفته رو یاد گرفتی و حالا تحویل خودم میدی عشقم... بس که اینا رو بهت گفتم وقتی به بابایی میگم عاشکیم زود میای میگی من؟
ماشالله ارازی اندازه دست و پات نسبت به هم سن و سالات بزرگتره به قول خاله سپیده مردونه تره شماره کفشت 26 و در این مورد هم به عمو ها و یکم هم به خودم رفتی
ارازی وقتی عصبانی میشی به همه میگی بی ادب ... ابجی هم حرصش میگیره عصبانیو مامان اراز خیلی بی ادب شده هاااااااقه قهه
 

عکسها در ادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد 1393ساعت 1:48 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد 1393ساعت 16:46 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 14:58 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 19 تير 1393ساعت 17:47 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 17 تير 1393ساعت 11:41 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 14 تير 1393ساعت 15:04 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 11 تير 1393ساعت 1:10 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 8 تير 1393ساعت 18:52 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز این مطلب تغییر کرده هر کسی از دوستان هم لینکی خواست خبرم کنه بهش بدم


نوشته شده در چهارشنبه 4 تير 1393ساعت 17:53 توسط مامان سویل و آراز |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 16 خرداد 1393ساعت 0:28 توسط مامان سویل و آراز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد